و روز تپش های قلب و اشک های یواشکی سر کلاس رو پر می کنه..
یکی دیگر هم کم شد، حالا با خیال راحت شمارش شاعر را آغاز می کنم دیگر انگشتی کم نمی آید...!!

هذيان ها ي هر روزه
زمان از صفر دوباره شروع مي شود چون كه تو وبلاگ قبلي ات را مي بندي و يكي ديگه باز مي كني و اين خودش كلي تخطيه كه زمان رو سر كار بذاري و هي صفرش كني. اين هم نوعي جدل با اين ساعته كه سرو تهش رو آخر نه من فهميدم،نه اون كلاغ پرروي خوابگاه كه انگار نه انگار تو آدمي !
كلي جمله تو اين ذهن خلم انبار كرده بودم حالا كه اومدم سايت دانشكده كه بنويسم، هي جمله بنويسم تا انبارم يه خورده جا براي آذوقه ي زمستون پيدا كنه، اما حالا هيچي نمياد و من افتادم به شعر گويي.وبلاگ قبليم پر بود از اين شعر گويي و شعر واقعي، اما حالا كه كلي شرايط عوض شده مي خواستم هرچي مي بينم رو با چشم نيم باز بنويسم تا اين توهم دم دري منم نابود نشه.
اين من كه 18 سال كنار حافظ و سعدي لنگر انداخته بودم و كلي خوشحال كه دارم زندگي مي كنم بعد از يه پروسه ي 9 ماهه ي مسخره به نام كنكور اومدم اينجا، تهران،كه به تمام توهمات اين زندگي،نه، گفته باشم اما وضعيت خيلي سخت تر از تخيل من پيش مي رفت به خصوص هفته هاي اول من كه به عشق جامعه شناسي ،از نوع ادبياتش،بودم و مي خواستم تو دو رشته كلي حرف بزنم تمام انگيزه هام رو به دفن بود كه به اين وضعيت مي گن homesick شدن. اين قضيه تا اون جايي پيش رفت كه مصمم شده بودم برم شيراز و شده[…]بخونم. اما تو اين گيرو دار بودم كه عقل سليم اومد سراغم و گفت: دختر خوب اين همون چيزي بود توهميشه مي خواستي پس ديگه چه مرگته؟ خب منم به حرفش گوش دادم و تصميم گرفتم افسرده نباشم.]روانشناسان تانزانيا ثابت كردن كه افسردگي دست خود آدمه





